تبليغاتX
دست نوشته های یک زوج جوان
بنده یک دوست خوشنویس و هنرمندی دارم  که کارش خیلی درسته... ایشون زحمت کشیدند و به مناسبت ازدواج من و سمانه یک اثر هنری هدیه دادند. این اثری هنری عبارت است از  سفالی که  یک آیه قرآن با خطی بسیار زیبا و البته همراه با حاشیه ای زیباتر روی آن نقش بسته است. وقتی این اثر هنری را روی دیوار خونه نصب کردیم هرکسی که دید دهنش باز موند!!!! بعد از چند روز دیدم که اگه یکی دیگه از این اثر هنری روی سمت دیگه دیوار باشه ٬ خیلی خوبه!!! لذا من هم با پروگری تمام! ازش خواهش کردم که یکبار دیگه منو شرمنده کنه!!! این بنده خدا هم قبول کرد اما قرار شد منزل ما بیاد تا هنگام کار ما هم لذتی برده باشیم و  ناهار ظهر جمعه در کنار هم باشیم. دوست خوب ما جمعه اونجا بود و کل این کار  ۵ الی ۶ ساعت مفید زمان برد. وقت نهار رسید و سفره پهن شد.

من خودم هرجایی برم میهمانی ٬به سلیقه به کار رفته در چینش خونه و غذا خیلی اهمیت میدم. به نظرم اینها نشان دهنده شخصیت زوج اون خونه هست. لذا برام مهم بود که اولین مهمان ما که از دوستان نزدیکه چه طور برداشتی خواهد داشت. این بنده خدا بعد از اینکه سر سفره نشست شروع کرد به تعریف کردن از غذا! هر وقت هم سمانه خانم نبود چندین بار گفت: خانمت چه دستپختی داره٬ قدرش را بدون! خیلی خوش سلیقه هست! سعید! چه شانسی آوردی!

خلاصه خیلی کیفور شدم!!! من قبل از عروسی تصور نمی کردم سلیقه و دستپخت سمانه جووووووون اینطور باشه!! البته طی چند روز گذشته به این موضوع پی برده و اعتراف کرده بودم. اما حتما قبول دارید اگه یکی دیگه تعریف کنه خیلی حال میده!!! خلاصه ما کلی به سمانه خانم افتخار می کنیم.

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 16 آبان1388 و ساعت 14:37 |
چند روز پیش سمانه خانم امر فرمودند که فیلم "حسن کچل" که مربوط به دهه ۴۰ و به کارگردانی "حاتمی" بود را دانلود کنم. بنده هم حسب الامر و با هزار دردسر با سرعت لاکپشتی دانلود کردم. با توجه به سال ساختش فیلم باحالی بود! سکانس آخر فیلم حسن کچل با مادرش "حمیده خیر آبادی"  میره خواستگاری "چهل گیس" و این اشعار بین مادر حسن کچل و بابای چهل گیس رد بدل میشه:

نون و پنیر آوردیم، عروسمونو بردیم.

نون و پنیر ارزونی‌تون، دختر  نمی‌دیم بهتون.

فرش حصیر آوردیم، عروسمونو بردیم. 

نون و پنیر، فرش حصیر، ارزونی‌تون. دختر  نمی‌دیم بهتون.

كماج شیر آوردیم، عروسمونو بردیم. 

نون و پنیر، فرش حصیر، كماج شیر ارزونی‌تون. دختر  نمی‌دیم بهتون.

.

.

.

و همینطور ادامه داشت!!!!

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 12:34 |
فصل سرما شده و سرماخوردگی بیداد می کنه. سمانه هم سرما خورده... یعنی الان چند ماهه که دوهفته خوب میشه دوباره یک هفته مریضه! فکر کنم این ویروس توی تنش مونده و بیرون نمیره! از بس که این دختر حرف گوش نمیکنه! بهش میگم: عزیزم! این داروها را به موقع بخور.. اگه به موقع نخوری اثری نداره... البته این آخری یکخورده حرف گوش کرد.

یادم میاد از بچگی ... ۶یا ۷ ساله...زمستون که میشد .... من سرماخورده بودم و همیشه پشتم آبکش بود!!!! یکبار دکتر ۱۲تا آمپول برام تجویز کرد!!! که درست یادم نیست... هرشب یا یک شب درمیون بزنم! پدرم چون بهیار وزارت بهداشت بود ... تزریق خونه را خودش انجام میداد... نمیدونی چه گریه ای میکردم... به همین خاطر مادرم منو نمی گرفت.. چون دلش نمیومد!!! یک پیرزنی همسا یه ما بود و البته هنوز هم هست که میومد منو میگرفت. اما من که با پای خودم نمی رفتم ... به من کلک میزد ... کلکش هم این بود که به من می گفت : بیا ببینم جای آمپول دیشبی خوب شده یا نه!!! من ساده هم میرفتم پیشش و اون بنده خدا شلوارم را میکشید پایین و بابام ترتیب کار! را میداد!!! و من خنگول هر شب به همین طریق گول می خوردم!!!!!

این آمپول زدن بیشمار باعث شده بود که در زندگیم و آرزوهام تاثیر بگذاره.  وقتی کلاس اول یا دوم موضوع معروف "می خواهید در آینده چه کاره شوید؟" برای انشاء میدادند اکثر بچه ها یا شغل پدرشان را می گفتند یا اینکه می خواستند خلبان بشن. اما من می نوشتم می خوام دکتر بشم! بخاطر اینکه به بچه ها آمپول نزنم!!!


اضافات:

دفعه قبل که سمانه را برده بودم درمانگاه یک پسر بچه را دیدم که می خواست آمپول بزنه. ترس آمیخته با التماس را توی چشماش دیدم! اونقدر مظلومانه از بابا و مامانش می خواست که آمپول نزنه!!! خیلی دلم براش سوخت! دقیقا احساس می کردم که چی میکشه!!!!

 

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 14 آبان1388 و ساعت 9:58 |
این سوالی که تا حالا بی پاسخ مونده! البته چندتا جواب به نظر بنده و سمانه  رسیده اما به دلم نشسته! یعنی بیشتر توجیح مسئله بوده تا توضیح آن!

این سوال مربوط به خانمها میشه! البته از نظرات آقایان صاحب نظر هم استفاده می کنیم.

مفروضات:

همه میدونند  مادر شوهر از جنس مونثه! البته مادرزن  و تمام زنهای بزرگ فامیل همچنین!!!

همه زنها ازدواج می کنند و عروس می شوند

اکثر زنها مادرشوهر ٬ خواهر شوهر ٬ مادر زن ٬ خواهر زن٬ .... می شوند

همه زنها حال یک تازه عروس را درک کرده اند

سوال:

چرا معمولا عروسها وقتی که بزرگ می شوند شرایط عروس را درک نمی کنند؟

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 12:25 |
هرچی ما میخواهیم این امور خصوصی و بی ناموسی را مخفی کنیم .... نمیگذارند!

هی می خواهیم این امور پایین تنه را نگوییم ... اما دلمان رضا نمی دهد! با خودمان حساب می کنیم شاید این تجربیات بدرد دختر و پسرهایی که در آینده می خواهند ازدواج کنند بخورد! از طرفی شاید یکی بیاید و تجربیاتش را در اختیار ما بگذارد!

در هرصورت این ماجرای گیر دادن به عروسی همسر محترم ما ادامه دارد! این موضوع را در پست فضول را می برند جهنم! توضیح دادم و فکر کردم که تمام شد! اما نه! یکی از این فضول باشی ها رفته زیر پای مادر زن عزیزتر از جانم نشسته که چی؟!! هیچی! بیاییم اون دستمالی که نشانه پاکدامنی دارد را ببریم پیش مادر شوهر!!! حالا ما اون دستمال را از کجا پیدا کنیم؟!! میگم اگه من دامادم که از این بی ادبیها خوشم نمیاد!!! میگن : نه! ما میخواهیم مادرشوهر خیالش راحت باشه!!!!

ما اهل این کولی بازیها نیستیم! آخه برای روشنفکری همچون بنده! این کارها بی ادبیه!!!

با خودم گفتم : ما که از دل مادرمان خبر نداریم.... بگذار یک کاری کنم هم اون خیالش راحت بشه هم فردا حرف و حدیثی نباشه! برای همین یک روز که همسر گرامی و مادرشوهر و خواهر شوهر جمعشان جمع بود... بلند و رسا و کشیده ۳مرتبه گفتم: دیگه سمانه خانم عروس شده!!! ما توی خونمون یک دختر بیشتر نداریم!!! (منظورم خواهر شوهره) حالا نمیدونم منظورم منتقل شد یا نه!

آخه مادرم حسابی سرما خورده و فکر نمی کنم حواسش بوده باشه!!!

ای بابا! عجب بدبختی داریم ما!!!

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 13 آبان1388 و ساعت 8:55 |
راستش را بخواهید در دوران نامزدی سمانه خانم منزل پدرشان تشریف داشته اند و البته اونجا هم کامپیوتر داشتن و هم خط کم سرعت تلفن!! سرکار علیه علاقه به نوشتن دارند ولی اینطور که از شواهد بر میاد همتش را ندارند! لذا هر چند وقت یکبار مطلب می نوشت و توی وبلاگ می گذاشت!

اما از وقتی که اومده خونه شوهر ... دیگه کامپیوتر موجود نیست! یعنی اینکه شوهر مفلس که بنده باشم کلا کفگیرم خورده ته دیگ!!! و پولی برای خرید کامپیوتر ندارم! اما در برنامه یکساله توسعه اول این موضوع در نظر گرفته شده!!! خودم هم از   خط پرسرعت محل کار بعضی موقع ها استفاده می کنم!!!!

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه 12 آبان1388 و ساعت 10:3 |
ما که قبل از ازدواج پیه یک ماه غذای سوخته و شور وبی نمک را به تن خودمون مالیده بودیم! خودمو آماده کرده بودم که یک ماه چه جوری این غذاها را بخورم و زنده بمانم! در عین حال برای تشویق همسرم به به و چه چه کنم!

طی چند روز بعد از عروسی یا اضافه غذای شب عروسی را خوردیم یا دستپخت مادر شورهر و مادر زن را ... تا اینکه یک شب سمانه گفت: عزیزم! شام چی می خوری!  من که ترس تمام شکم و دستگاه گوارشیم را فرا گرفته بود با صدای یک آماده اعدام گفتم: هر چی شما درست کنید! سمانه هم بعد از چند لحظه فکر کردن پیشنهاد نیمرو را داد که با کمال میل پذیرفتم! چون هزینه - فایده کردم و به این نتیجه رسیدم که امکان دل درد از خوردن نیمرو خیلی پایینه! و این همسر گرامی ما هر چی بلد نباشه دیگه نیمرو که بلده!

در نهایت هم پیشبینی من درست ار آب دراومد و خوشحال اون شب را گذروندم! اما سمانه خانم برای ظهر جمعه وعده ماکارانی را داد! ... باز خدا پدر و مادرشو بیامرزه که از غذاهای راحت شروع کرد!!

تا ظهر سرگرم خورده کارهای خونه بودم . موقع ناهار یک نگاه به قابلمه انداختم ... دیدم وااااااااااااای! چه ماکارانی خوش رنگی! وقتی  خوردم واقعا از مزه اش لذت بردم! البته همسر گرامی یک بشقاب  برای دریافت نظرات مادر شوهر و خواهرشوهر طبقه بالا فرستاد که به شدت مورد توجه خواهر شوهر قرار گرفت! اما مادر شوهر ترجیح داد سکوت کنه!!! دیگه این هم از خصلتهای مدرشوهریه دیگه!

جاتون خالی دیشب هم سمانه قرمه سبزی درست کرد. وقتی رسیدم خونه بوی قرمه سبزی خونه را برداشته بود! وااااای! چه بویی! چه طعمی!

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 11 آبان1388 و ساعت 15:37 |

جوان تر که بودم ... یعنی حدودا 20 ساله  .... سن بلوغ را پشت سر گذاشته بودم  و چشمام تازه به دنیا باز شده بود. سعی میکردم برای یکسری اتفاقات ج ن س ی دلیل پیدا کنم. برای مثال آقایون یک مسئله ای دارند به اسم «محتلم شدن» یعنی اینکه وقتی می خوابند یک اتفاقاتی براشون میافته که همراه با یک کمی لذت ج ن س ی هست. البته این موضوع کاملا طبیعی و شرعیه!!! اما موضوع اینجاست که  این اتفاق همراه دیدن خواب یک دختر یا یک اتفاق س ک س ی بود!!!! اول فکر می کردم این خوابها را فقط من میبینم. به همین خاطر از خودم ناراحت می شدم و خودم را سرزنش میکردم. و البته متعجب بودم که من نه فکرهای شهوت برانگیز می کنم و نه روابط خاصی دارم. اما بعدها متوجه شدم برای افراد دیگه ای هم این اتفاق می افته .... و البته الان می دونم برای همه پسرها همین شرایط پیش میاد!!!  جالبه ؟ نه؟!! یک پسر حتی اگه کاملا از ج ن س مخالف به دور هم باشه و فکر این مسائل هم نباشه باز هم این موضوع همراه با مشاهده یک خواب رنگی!!! براش پیش میاد. فقط دفعاتش کمتر خواهد بود. البته بعد از ازدواج کلا کمتر میشه که تعدادش بستگی به آتیش طرف داره!!!

در هرصورت از این ابعاد پیچیده در وجودمان زیاد سراغ داریم!!! مثلا یکی از اونها همین علاقه به جنس مخالفه!!! قبل از تاهل فکر میکردم هر پسری که ازدواج می کنه نسبت به بقیه زنها بی تفاوت خواهد بود. اما الان با توجه به یک پروژه تحقیقاتی که خودم میان پسرهای  سالم و با اخلاق انجام دادم به این نتیجه رسیدن که اصلا اینطور نیست!!!! و  به معنی ضرب المثل « از نخورده بگیر بده به خورده» کاملا پی بردم!!!

 در اثبات این موضوع یک خاطره یادم اومد:

یکی از دوستانم بیش از یکساله عاشق یک بنده خدایی هست و در این راه مصیبتهای زیادی کشیده و البته هنوز هم داره میکشه!!! و واقعا  هم این بنده خدا را دوست داره و بعد از کلی نذر و تلاش تونسته خانواده اش را متقاعد کنه تا عید بروند خواستگاری!!! این ماجرای دوست ما که میگم برای خودش ماجرایی  که عالم و آدم همین الان در حال دعا هستند تا به وصال یارش برسه!!

یکروز با این بنده خدا توی مترو بودیم که خانمی از جلوی ما رد شد. این خانم تموم برجستگیهای ممکنه بدنش  از 6جهت زده بود بیرون!!!  حتما می دونید که جنس مذکر با یک اسکن چند ثانیه ای می تونه کل هیکل یک خانم را سه بعدی شبیه سازی کنه!!!! این خانم که دیگه به شبیه سازی هم احتیاج نداشت!!!! خداییش بخوام بگم من اصلا حواسم به این خانم نبود!! نه اینکه اگه میدیدم اصلا اسکن نمی کردم!!!! اما خب حواسم نبود!!! یکهو دیدم این رفیق عاشق پیشه ما زیر لب چند تا لعن درست و حسابی نصیب روح این خانم و برجستگیهاش نمود و ادعا یی با این مظمون کرد که «حالم از این جور زنها بهم می خوره» من هم از فرصت سوء استفاده کردم و گفتم: « یعنی اگه بهت یک پیشنهاد عالی بده رد می کنی؟» با قیافه حق به جانبی گفت: « من؟! از این ایکبیری پیشنهاد قبول کنم؟!!! این آدم کثیف بره به درک! به هیچ عنوان قبول نمی کنم!!» گفتم : «مطمئنی؟» جواب داد: «کاملا!» گفتم: «پس آخرین خوابی که موقع محتلم شدن دیدی تعریف کن!!» دیدم نیشش تا بناگوش باز شد و گفت: «سعید! تو هم بدجوری میزنی وسط خال!!» جوابش را دادم که: « هردوی ما از جنس ذکور هستیم! دیگه جلوی هم بهتره فیلم بازی نکنیم!!» و اون خندید و هیچی نگفت!!

البته با این مطالب نمی خوام بحث «تنوع طلبی » آقایون یا «خیانت» برخی مردها را توجیح کنم. بلکه می خوام بگم به نظرم این رفتارها توی ذات جنس نر هست اما باید کنترل بشه! کنترل شدن به این معنا می مونه که شما فرض کنید پشت فرمان یک خودرو نشستید و توی یک جاده تک باند و البته پر پیچ و خم در حال حرکتید. خب به دفعات اتفاق می افته که سر پیچها مقداری از مسیر اصلی منحرف بشید اما با فرمانی که دستتون هست دوباره به جاده بر میگردید. اگه مقدار این انحراف زیاد باشه یا کنترل از دستتون خارج بشه مطمئنا یا تصادف میکنید و یا به انتهای دره  سقوط خواهی کرد. اما اگر خودرو را کنترل کنید مقداری انحراف از جاده قابل اغماز هست چون شرایط جاده این مقدار انحراف را بوجود میاره... در مورد این خصلت مردها نیز همین شرایط حاکمه!

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 11 آبان1388 و ساعت 9:17 |
شب عروسی همه التماس دعا داشتند!!! یعنی اینکه می گفتند: امشب شب خاصیه! ما را هم دعا کنید! توی مفاتیح دعا داره! اون ها را بخونید!

ما هم میگفتیم: باشه حتما! بعد هم رفتیم مثل جنازه تا صبح خوابیدم!

آخه یکی نیست به اینها بگه : عروس و داماد چند روزه توی فشار از نوع روحی هستند دیگه نمی تونند یک فشار دیگه را تحمل کنند!!! بگذارید یکی - دو شب  استراحت بکنند بعدا! اما کو گوش شنوا؟! از روز بعد هی از راه های مختلف و با زبانهای متفاوت اشاره ای و کنایه ای   پی گیری می کنند که: چی شد؟!! حالا اینکه سوال خوب و حیاواریه! یک آشنایی زنگ زد و با وقاحت تموم سوالهایی از سمانه پرسید که نگو و نپرس!!! و بنده با توجه به اینکه زن و بچه مردم از این وبلاگ رد میشن نمی تونم بگم  چی بود! اما آخه یکی نیست بگه: فضول بردن جهنم گفت : هیزمش تره!!!!

حالا خوبه صد سال پیش ما ازدواج نکردیم... وگرنه همون موقع که همه دارند شام مراسم را میخورند عروس و دوماد را میبردند توی یک اتاق و پشت در تشویق می کردند: ماشااله ماشااله!

آخه عزیزم! همینطوری نیست که! مقدمه داره! موخره داره! زمان داره! مکان داره! حس و حال می خواهد!

حالا بگذریم از اینکه من و همسرم همه را سر کار گذاشتیم!

 

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 7 آبان1388 و ساعت 16:2 |
عروسی از اسمش معلومه! لباس عروس می خواد... اصلا بدون لباس عروس نمیشه! یعنی میشه اما شیر نمیده!! شاید هم شیر بده! اما برای ما که شیر نداد... اصلا فکر نکنم این دوره و زمونه بدون لباس عروس بشه! در هر صورت از یکماه قبل از عروسی به سمانه گفتم: عزیزم! دلبندم! مرا با خرید میانه ای نباشد! اون هم با خرید زنانه که تا ۷ بار یک پاساژ یا راسته را دور نزنند و بالا پایین نکنند جنسشون را نمی خرند... تازه بعد همه که می خرند یا دلشون را میزنه یا بهترش را یک مغازه اینورتر پیدا می کنند!! لذا از شما خواهش می کنم تشریف ببرید بازار و انتخابتون را انجام بدید بعد قرار میگذاریم بعد از برگشت از محل کارم با هم بریم که بخریم.

سمانه خانم هم موافقت کرد. بعد از کلی بالا پایین کردن مغازه های مختلف یک لباس عروس زیبا و شیک را به پایین ترین قیمت موجود در بازار برای "تن پوش اول" اجاره کرد. این "تن پوش اول" یعنی اینکه برای اولین بار بپوشه! بعد با هم رفتیم و همکار خانم فروشنده شروع به اندازه گیری کرد تا لباس عروس را بدوزند! بعد از کلی اندازه گیری قرار شد لباس عروس را بدوزند و یک روز قبل از مراسم هم برای پروف بریم و لباس را تحویل بگیریم.

تمام این کار ها را ما مو به مو انجام دادیم و بعد از تحویل گرفتن لباس عروس سمانه با لباس رفت خونشون تا فردای اون روز که روز مراسم باشه بپوشه! تا اینجا مسائل خیلی عادی و معمولیه!

اما شب ساعت حدودا ۱۱ سمانه زنگ زد به من و خبر داد که لباس دست دومه!!! پرسیدم چرا؟ گفت : پایین لباس چرکه! کارد میزدی هیچی از من در نمی اومد!!!!

همون شب برای ادای یکی از مراسمات رفتیم خونه پدر زنم. همونجا موضوع رو که بررسی کردم دیدم راست میگه!!! این مردک پدر سوخته پول لباس نو را از ما گرفت اما دست دوم و بلکه دسته چندم تحویل داد!!!   گفتم : آخه نمیشه که! اینها اندازه گرفتن بعد لباس را دوختند!!! یعنی اندازه گیری الکی بود؟ نه بابا! حتما اشتباه میکنم!

یکهو خواهر سمانه دور کمر لباس عروس رو نشونم داد که با چند تا کوک ساده تنگ شده بود! یعنی اگه کوکها را باز میکردی لباس عروس دقیقا اندازه رضا زاده بود !!!! اینها هیچ! شما نبودین که ببینید موقع اندازه گرفتن چه فیلمی از خودشون در می آوردند؟ منه ساده فکر کردم راستی راستی داره اندازه میگیره!

چند بار با خودم گفتم برم جلوی آیینه ببینم شاید روی پیشونیم چیزی نوشته یا اینکه دو تا گوش علاوه بر گوشهای انسانی خودم روی سرم هست که موجب شده این بنده خدا منو خر فرض کنه!!

هر چی اون شب خواستم خودم را راضی کنم که حتما یک اشتباهی بوده و از اینجور حرفها نشد! دیدم جلوی پدر زن و مادر زنم سندی رو شده که خریت ! بنده را به اثبات رسونده و اگه از خودم اعاده حیثت نکنم این ننگ تا ابد و دهر روی شلوارم میمونه!

همون موقع زنگ زدم به خود نامردش و ازش تشکر کردم بخاطر این کلاه گشادی که سرم گذاشته! یارو شوکه شد گفت فردا یعنی روز مراسم برم که سوء تفاهم را برطرف کنه!

روز بعد اول ماشین را بردم گلفروشی بعد راه افتادم مغازه اون فروشنده نامرد!! وقتی رفتم توی مغازه کیف لباس عروس را هل دادم جلوش گفتم: منو خر فرض کردی؟؟ گفت: چی شده؟ گفتم : خودت میدونی! برای من فیلم بازی نکن!!

ما فشارمون رفت بالا و یارو که میدونست چه غلطی کرده هی کوتاه میومد که این چرکی روی دامن لباس  موقع پروف شده یا اینجا موقع دوخت اینطوری میشه!! از این چرندیات و دروغهایی که اکثر کاسبها میگن.. آخر هم یک لباس عروس نو درست عین همونی که ما سفارش داده بودیم بهمون داد!!

نکته جالب اینجا بود که این لباس جدید را بدون اندازه گیری  کوک زده بودند!!! و البته اندازه سمانه هم بود!

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 6 آبان1388 و ساعت 14:6 |
خب! بالاخره ما عروسی کردیم و رفتیم خونه خودمون!

اگه از تیرماه ۸۷ حساب کنیم که عقد کرده بودیم .... الان میشه ... صبر کنید... یکسال و ۴ ماه!

توی این چند روزه اتفاقات زیادی افتاد. برای اینکه یادم نره اینجا لیستش را مینویسم و یکی یکی همش را تعریف میکنم....

- لباس عروسی برای رضا زاده!! (در مورد خرید لباس عروس)

- داماد کشون!! (درمورد رسومات قبل و بعد از عروسی که کی چی میاره چی میگریه؟ کی اول میره کی دوم میاد؟ )

فعلا این دوتا یادم میاد! اگه باز سوژه ای به مخم رسید شما را در جریان میگذارم

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 4 آبان1388 و ساعت 14:57 |
فکر کنید چند روز از عقدتون گذشته و روز و شب توی اين فکرید که با یک طرفند و بهانه ای دست همسر آیندتون را بگیرید و برید بیرون یک چرخی بزنید .... چهار تا کلام اختلاط کنید .... از گذشته و از آینده بگید و بشنوید .... اینقدر هم آدم گرم این گفت و شنود میشه که نمی فهمه ساعت چند شده!

خب! ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم. یادم میاد... چند روزی از عقدمون گذشته بود که شب خونه پدر خانم عزیزم دعوت شده بودم. توی خونه هم که نه می شد حرفی زد.... نه دلی داد ... نه قلوه ای گرفت...  آقا... ما شام را زود خوردیم و عزم رفتن کردیم. چون با ماشین ابوی اومده بودم به سمانه تا کنار ماشین همراهی کرد و ما که تازه شروع به صحبت کرده بودیم ازش خواستم توی ماشین بشینه!

همینطور داشتم سخنرانی میکردم که دیدم ساعت از ۱۲ شب گذشته و زشته ما چند ساعت جلوی خونه توی ماشین نشستیم. پس ماشین را روشن کردم تا توی خیابونها بچرخیم و همچنان صحبت کنیم!!!! یا بهتر بگم صحبت کنم!!

ما هی دور زدیم ... خیابان پایینی ... بالایی.... کناری .... دور دوم ... دور سوم .... ای بابا!!! زمان چقدر زود میگذره!!! ساعت ۲ نصفه شب شد و سمانه هنوز منو بدرقه نکرده!!!!!

خسته شدم و کنار یک پارک زدم کنار تا بیشتر با هم صحبت کنیم!!!!!

توی حال خودم بودم و ادر حال ترسیم بهشت آینده سمانه....  که یک ماشین پلیس مثل اجل معلق بغلم پارک کرد و یک درجه دار پیاده شد و از من خواست که از ماشین پیاده بشم و مدارک ماشین را بدم!!!!

حالا من بدبخت همیشه همه مدارکم توی کیفم بود بجر اون شب!!!! کیف من پر کارت شناساییه که هرکدومش برای شناسایی دو نفر کفایت میکنه!!! حالا هیچکدوم را نداشتم... مدارک ماشین هم نداشتم!!!!

هیچی!!! ما را برد کلانتری٬ به همین راحتی!!!! مثل این دختر پسر فراریها!!!! اون هم توی سن ۳۰ سالگی!!!! آخه کی دیده یک پسر ۳۰ ساله همراه یک دختر ۲۵ ساله فرار کنند؟!!حالا شاید کارهای ناجور بکنند اما فرار نمی کنند... تازه اگه هم بخواهند کار ناجور بکنند... میرن توی خونه ای ... هتلی .... نه توی ماشین ساعت ۲ نصفه شب! اصلا از قیافه گروهبانه گیر دادن میبارید!

توی همون پارک بغل دست پر است از معتاد و مواد فروش! من موندم اگه اینها همیشه اینقدر به وظیفشون عمل میکردند که ایران گلستان میشد!!!!

حالا قیافه من و خانمم اینقدر مثبته که نگو!! یعنی اینو من نمیگم همه میگن! اگه شما یکروزی قیافه من و خانمم را توی خیابان ببینید حتما تصدیق میکنید!

 

هیچی دیگه! رفتیم کلانتری! کلی بی احترامی کردند و منم توی دلم از فرماندهی وقت نیرو تا پایین کلی فحش و لعن فرستادم. بر فرضم که ما متهم باشیم .... پس ادب و احترامتون کجاست؟؟؟!!!

ما را نشوندن روی یک نیمکت که روبروش یک پارتیشن بود. پشت پارتیشن هم چند تا گروهبان نشسته بودند و غضبناک وراندازمون میکردند. من دیدم بهتره یک خورده لجشون را در بیارم!!! به سمانه گفتم : من جوک میگم ٬ تو هم حسابی بخند!!!!! آقا... ما هم هرچی جوک بلد بودیم میگفتیم ... اون هم میخندید!!! این گروهبانه کارد میزدی خونش در نمی اومد!!!!

تا بالاخره ساعت ۳ پدر داماد و پدر عروس و البته برادر داماد با تمام اسناد و مدارکی که ثابت کنه ما عقد رسمی هستیم و بنده گواهینامه دارم و البته مالک خودرو هم پدرم هستند به کلانتری رسیدند.

حالا دیگه من هم زبونم دراز شده بود هم جرعتم زیاد!!!! این مردک! درجه دار احمق!!! آنقدر مدرک رسمیه عقد ٬ که تمام شهود عقد هم حی و حاضر بودند را بالا پایین کرد که نگو!!!

بهش گفتم: فکر میکنی توی این یکساعت جعل شده؟؟؟

یک نگاهی انداخت و هیچی نگفت!!!

برادر های نیروی انتظامی که یک پاداش کشف!!! از دستشون در رفته بود با دماغ سوخته مدارک را تحویل دادند. یک صورتجلسه نوشتند که اشتباهی شده!!!که اما نه به خاطر نبود مدارک ماشین و گواهینامه بلکه به خاطر روابط نامشروع!!!!!

 البته تلاش کردند به بهانه اعزام خودرو به پارکینگ یک چیزی بتیغند که با این وضعیت و سر و صدای من و بابام که کلانتری را گذاشتیم روی سرمون و خواب را به همشون کوفت کردیم ٬ موفق نشدند. 

از اون موقع تا حالا هروقت برادرهای زحمتکش!!! این نیرو را توی خیابون می بینم توی دلم چندتا فحش آبدار نصیب پدرسوخته هاشون میکنم!!!!

 

+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 23 مهر1388 و ساعت 8:49 |
می خواستم امروز در مورد دستگیری من و سمانه به جرم ارتباط نامشروع! توسط برادرهای نیروی انتظامی بنویسم اما حوصله طنزم نیومد!

بعد گفتم از ماجراهای اخیر در مورد مراسم عروسی، فشارهای روحی که بر من وارد میشه، اشتراکات و اختلافات با سمانه بنویسم باز هم حسم نیومد.

اما وقتی توی سایت بازتاب خبر حذف سوبسید (همون یارانه! ) را خوندم برق سه فازم پرید از شوکی که به من وارد شد!

یک حساب سرانگشتی برای خونه ای که قراره تا چند هفته دیگه بشینم توش نشون داد ، اگه بقیه خدمات شهری هم بخواد با همین نسبت مشمول "طرح تحول اقتصادی" بشه که دهن من سرویسه! حالا نمیدونم از نوع فرنگی یا ایرونی! اما سرویس میشه!

بعد حساب کردم همین الان با توجه به کسر  انواع و اقسام وامهایی که گرفتم  ، اگه ۶۰ ساعت اضافه کاری وایسم ته فیش حقوقم بین ۷۰ تا ۱۰۰ هزار تومان میمونه! با این حقوق اگه اگه اگه بتونم قبض آب و برق و تلفن را پرداخت کنم و دیگر هیچ! بعد دیگه  پول نمی مونه! البته یک مقدار جیره خشک عروس خانم با خودشون آوردن اما مگه اونها چند روز جواب میده! با این حساب حتی پولی برام نمیمونه که بتونم درس تنظیم خانواده  ای که توی دانشگاه خوندم را اجرا کنم!!! پس از کجا بیارم وسایل پیشگیری از بارداری بخرم!!!!

نمی دونم شاید از کیسه  استفاده کردم. ای بابا! چه فکرهای احمقانه ای!

حالا توی این وضعیت عروس خانم دنبال آتلیه افتادن!!!! هر روز از مزایای آتلیه های مختلف صحبت میکنه و قیمتهای نجومیش را میگه! هی ما میگیم نره! ایشون میگه بدوش! با این وضعیت هیچی ته حساب نمی مونه که ماه اول بخواهیم امورات بگذرونیم! هرچی میگم: بابا ته حساب خالیه! تو که از حساب بانکی من خبر داری! یک خورده فکر میکنه و چند دقیقه بعد دوباره میره اول نوار!

فقط میتونم بگم خدا "طرح تحول " را بخیر بگذرونه!

+ نوشته شده توسط سعید در دوشنبه 20 مهر1388 و ساعت 10:25 |
گفتم : زن چراغ خونه است، لذا آدم خوبه چلچراغشو داشته باشه

گفت: اما لامپ اضافه خاموش!

گفتم: دارندگی و برازندگی!!!!!

پانوشت: البته واضح و مبرهن هست که ما نداریم!!!! پس حالا که در خانه کس است، یک چراغ بس است!!!!

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 14:25 |
در زمان حاضر و با این وضعیت جامعه یک پسر مجرد یا تازه ازدواج کرده می تونه درد این پسر های زجر کشیده  را بفهمه و لاغیر! این دخترها با این ...... وای!

به نظرم عدم رعایت حجاب توسط خانمها جدا از مباحث دینی ، شرعی ، اخلاقی، عرفی ، حقوقی ، سیاسی! ، اجتماعی یک دلیل دیگه هم  داره و اون اینکه یک ظلم حساب میشه!

ظلم به کسی که تشنشه و یک نفر آب را بهش نشون میده اما نمیده که بخوره! این حرفهایی که می زنم علاوه بر پسرها برای خانمهایی که  ازدواج کردن هم قابل درکه

در ضمن بعضی دلیل نیارند که اگه همه چی آزاد بشه درست میشه! چون توی خیلی از کشورها همه چیز آزاد شد اما درست نشد! اگه قبول ندارید به سایت دولتی "حمایت از کودکان و زنان استثمار شده ایالات متحده" سر بزنید تا بدونید آمارها همیچین خوب هم نیست!

در ثانی اگه نیاز ج ن س ی عادی بشه که اصلا خوب نیست! شما فکر کنید به فرض از قرمه سبزی خوشتون میاد و هر روز بخورید. نهایتا چند روز لذت می برید اما روزهای آخر حالتون به هم می خوره! خودم تجربه اش را دارم. در دوران بچه گی مرده ساندویچ سوسیس بودم! یکبار بابام اونقدر ساندویچ سوسیس خرید و من خوردم که حالم بد شد! فکرش را بکنید: روزی دو وعده ساندویچ سوسیس می خوردم! بعد از اون جریان تا مدتها از ساندویچ سوسیس بدم میومد! اما فهمیدم که باید در هر کاری تعادل داشته باشم

پاسخ به نیاز ج ن س ی هم همینه! البته مقداری فرق داره! حالا گیر ندیدها!

با توجه به این ورراجی هایی که کردم ازدواج به نظر راه خوبیه اما در سنین پایین ، حتی زیر ۲۰ سال اصلا توصیه نمی کنم. دلیلش اینه که ماشاله و البته هزار ماشااله این جوونهای ایرانی (من جمله خودم!) هرچی سن بلوغ جنسیشون اومده پایین ، ۱۰ برابر اون عقلشون کم شده! اصلا مسئولیت پذیر نیستند! (البته بلا نسبت خوانندگان این وبلاگ!!) هم دخترش هم پسرش! با این تفاوت که دخترها به این نکته در پسرها پی می برند اما در خودشون نمی بینند!

اما پسرها کلا نمی دونند مسئولیت پذیری چی هست! فقط دنبال یک زمین می گردند برای کشت! یا یک غلاف می گردند برای شمشیرشون!

من فکر می کنم بهترین کار که سریع جواب میده همون خانه های عفاف باشه! اما به شرطی که فقط به  پسرهای مجرد تعلق بگیره! و هر مرد متعهلی که از یک کیلومتری این مراکز رد شد ، چشماش را در بیارند!!! در ضمن خیلی دوستانه به دور از مباحث سیاسی و بدون گشت انحراف! این موضوع را برای برخی جا بیاندازند!!!

 

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 13:45 |

 

فکر می کنید این پسر بزرگ بشه چی میشه؟!!!

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 13:9 |
من توی تخیلاتم همیشه همسرم را مثل این فیلمهای عشقولانه میگرفتم!!!

تصورم این بود که ازدواج و تشکیل خانواده ۳ قسمت اصلی داره:

اول: پیدا کردن همسر

دوم : روی مخ خودش و خانوادش رفتن! (گول زدن)

سوم: گرفتن!

همانطور که ملاحظه می کنید از نظر جوان خام و نپخته ای مثل من ازدواج را با ۳فعل میشه انجام داد و به فعل آخر که همون وصال هست رسید!

پیدا کردن، روی مخ رفتن یا همون گول زدن، گرفتن!!!

به ما کسی نگفته بود ازدواج کردن اینقدر پیچیده است! ما در تخیلات خودمان فکر می کردیم : همین که دختر مورد علاقه را یافتیم ، می رویم خواستگاری بعد عقد می کنیم و یک روز هم مهمانان را دعوت می کنیم سالن عروسی و یک پلو می دهیم و دیگر هیچ!

اون وقت دست عروس خانم را میگیریم و می رویم دنبال زندگی مان! اما زهی خیال باطل! حالا باز خدا جد و آباء سمانه خانم و خانواده محترمشان را بیامرزد که بر ما سخت نگرفت وگرنه دهنمان عینهو سرویس فرنگی می شد!

نه مهریه سنگینی وضع کردند، نه سخت گیری کردند، تازه چند روز اخیر که از چند دوست اهلی شده! سوالات فنی  کردم فهمیدم که چه حالی می کنیم و خودمان خبر نداریم!

همه این بگیر و ببر ها یک طرف این قوانین عروسی هم یک طرف! فلان وسیله را عروس باید بخره ، فلان چیز را داماد! حالا اگه جابجا بخرن احتمالا صیغه عقد باطل میشه!

فلان کار را اول داماد انجام میده بعد خانواده عروس میاد اون کار را میکنه! حالا این وسط اگه رسم و رسومهای دو طرف نخونه که باید تریلی بیاری و باقالی ببری!

جمعه به سمانه گفتم: اگه یک کاره مملکت بشم در راستای تسهیل امر مقدس ازدواج یکسری قوانین در این خصوص وضع می کنیم تا در تمامی ممالک پارسی بر اساس همون عمل بشه!!

 

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 12:50 |
بعضی دوستان با توجه به پست قبلی کلی اظهار محبت کردند و راهکار ارائه دادند که بنده ازشون متشکرم. اما خواستم بگم یک موقع فکر نکنید از اینکه میگم با سمانه بحثمون شده خدا نکرده دلامون از هم دور شده! اصلا اینطور نیست! بالاخره فشار روی هر دو نفرمون زیاده اما این موجب نشده که ما از هم دور بشیم. چند ساعت بعد از یک اختلاف نظر داشتیم دنبال بازی می کردیم!!!

اونهایی که ازدواج کردند و ازدواجشون از روی عشق و علاقه بوده  (مثل عسلی و آقای همسر ) خوب می دونند که : زن و شوهر دعوا کنند، ابلحان باور کنند!!!

+ نوشته شده توسط سعید در شنبه 11 مهر1388 و ساعت 12:18 |
دو روز پیش یعنی دوشنبه با سمانه رفتیم کارت عروسی انتخاب کنیم و سفارش بدیم. من علاقه ای نداشتم که بیام و فکر میکردم باید کارهای مهمتر دیگه ای انجام بدم. آماده کردن خونه و انجام جزئیات مربوط به اون به نظرم خیلی مهمتر بود. به سمانه هم گفتم اما وقتی دیدم که دوست داره من هم باشم  ، قرار گذاشتیم و رفتیم. چون برای تعمیر خونه مرخصی زیاد گرفته بودم دیگه مرخصی ندارم و به همین خاطر بعد از اتمام کارم قرار گذاشتیم که بریم. من هم با یک شاخه گل قرمز سر قرار حاضر شدم.

اما اون شب سر کارت عروسی حرفمون شد! علت این دلخوری هم این بود که به نظر من کارت عروسی چیز مهمی نیست و کارهای مهمتری داریم که باید انجام بدیم اما وقتش را نداریم . ولی سمانه این موضع منو دلیل بی اهمیتی عروسی برای من میدونست! من سعی کردم که توضیح بدم که عروسی برای من مهمه اما توی این عروسی کارت عروسی نقشی نداره! کارت عروسی خیلی بی اهمیت تر از اینه که بخواهیم چند ساعت وقت صرفش کنیم تا یک طرحش را انتخاب کنیم. در ضمن اگه خودت هم میرفتی انتخاب می کردی من شکایتی نداشتم. اما سمانه نظرش این بود که این بی توجهی من را به عروسی میرسونه! خلاصه یکخورده حرفمون شد!

 

+ نوشته شده توسط سعید در چهارشنبه 8 مهر1388 و ساعت 16:6 |
من هیچوقت دوست نداشتم عروسی کنم! این به این معنی نیست که نمی خواستم زن بگیرم بلکه خیلی دوست داشتم همسری مناسب داشته باشم. ولی هیچوقت چه توی رویا های کودکی و نوجوانی و چه در برنامه ریزی های دوران جوانی جایی برای عروسی نگذاشته بودم!

برعکس دخترها که از بچگی عشق عروس و عروسی و عروس شدن دارن فکر می کنم پسرها توی تخیلشون این چیزها جایی نداره. یادمه خواهرم که بچه بود ُ- حدودا ۷ یا ۸ ساله - یک مدت نمی گذاشته کسی توی اتاق پذیرایی بره می دونید چرا؟

می گفت اینجا اتاق عروسیمه!!!!

حالا از اون سالها گذشته و چند روز دیگه مراسم عروسی من و سمانه هست. واقعا خیلی به من سخت میگذره! با توجه به اینکه از نظر سنی در آخرای میانگین سن ازدواج در کشور هستم!!! علاوه بر این خیر سرم! تجربه انجام کارهای مدیریتی هم  دارم! و مراسم ها و برنامه ها و پروژه هایی را مدیریت کردم اما واقعا توی مدیریت این عروسی موندم! از طرفی این عروسی  در مقایسه با کارهایی که انجام داده ام خیلی کوچیکه اما هیچکدام از آنها به اندازه عروسی از من انرژی نگرفته !

فکر می کنم از علل این سختی این موارد باشه:

- همه رئیس هستند! همه خودشون برای نظر دادن محق می دونند!

- مسئولیت تمام کارهایی که دیگران انجام میدهند بر گردن داماده!

-هزینه ها را داماد باید پرداخت ولی به سختی میشه در مورد نحوه هزینه ها اعمال نظر کرد!

- جزئیات کم اهمیت خیلی وقت میگیره

 

+ نوشته شده توسط سعید در سه شنبه 7 مهر1388 و ساعت 14:5 |