فکر کنید چند روز از عقدتون گذشته و روز و شب توی اين فکرید که با یک طرفند و بهانه ای دست همسر آیندتون را بگیرید و برید بیرون یک چرخی بزنید .... چهار تا کلام اختلاط کنید .... از گذشته و از آینده بگید و بشنوید .... اینقدر هم آدم گرم این گفت و شنود میشه که نمی فهمه ساعت چند شده!
خب! ما هم از این قاعده مستثنی نبودیم. یادم میاد... چند روزی از عقدمون گذشته بود که شب خونه پدر خانم عزیزم دعوت شده بودم. توی خونه هم که نه می شد حرفی زد.... نه دلی داد ... نه قلوه ای گرفت... آقا... ما شام را زود خوردیم و عزم رفتن کردیم. چون با ماشین ابوی اومده بودم به سمانه تا کنار ماشین همراهی کرد و ما که تازه شروع به صحبت کرده بودیم ازش خواستم توی ماشین بشینه!
همینطور داشتم سخنرانی میکردم که دیدم ساعت از ۱۲ شب گذشته و زشته ما چند ساعت جلوی خونه توی ماشین نشستیم. پس ماشین را روشن کردم تا توی خیابونها بچرخیم و همچنان صحبت کنیم!!!! یا بهتر بگم صحبت کنم!!
ما هی دور زدیم ... خیابان پایینی ... بالایی.... کناری .... دور دوم ... دور سوم .... ای بابا!!! زمان چقدر زود میگذره!!! ساعت ۲ نصفه شب شد و سمانه هنوز منو بدرقه نکرده!!!!!
خسته شدم و کنار یک پارک زدم کنار تا بیشتر با هم صحبت کنیم!!!!!
توی حال خودم بودم و ادر حال ترسیم بهشت آینده سمانه.... که یک ماشین پلیس مثل اجل معلق بغلم پارک کرد و یک درجه دار پیاده شد و از من خواست که از ماشین پیاده بشم و مدارک ماشین را بدم!!!!
حالا من بدبخت همیشه همه مدارکم توی کیفم بود بجر اون شب!!!! کیف من پر کارت شناساییه که هرکدومش برای شناسایی دو نفر کفایت میکنه!!! حالا هیچکدوم را نداشتم... مدارک ماشین هم نداشتم!!!!
هیچی!!! ما را برد کلانتری٬ به همین راحتی!!!! مثل این دختر پسر فراریها!!!! اون هم توی سن ۳۰ سالگی!!!! آخه کی دیده یک پسر ۳۰ ساله همراه یک دختر ۲۵ ساله فرار کنند؟!!حالا شاید کارهای ناجور بکنند اما فرار نمی کنند... تازه اگه هم بخواهند کار ناجور بکنند... میرن توی خونه ای ... هتلی .... نه توی ماشین ساعت ۲ نصفه شب! اصلا از قیافه گروهبانه گیر دادن میبارید!
توی همون پارک بغل دست پر است از معتاد و مواد فروش! من موندم اگه اینها همیشه اینقدر به وظیفشون عمل میکردند که ایران گلستان میشد!!!!
حالا قیافه من و خانمم اینقدر مثبته که نگو!! یعنی اینو من نمیگم همه میگن! اگه شما یکروزی قیافه من و خانمم را توی خیابان ببینید حتما تصدیق میکنید!
هیچی دیگه! رفتیم کلانتری! کلی بی احترامی کردند و منم توی دلم از فرماندهی وقت نیرو تا پایین کلی فحش و لعن فرستادم. بر فرضم که ما متهم باشیم .... پس ادب و احترامتون کجاست؟؟؟!!!
ما را نشوندن روی یک نیمکت که روبروش یک پارتیشن بود. پشت پارتیشن هم چند تا گروهبان نشسته بودند و غضبناک وراندازمون میکردند. من دیدم بهتره یک خورده لجشون را در بیارم!!! به سمانه گفتم : من جوک میگم ٬ تو هم حسابی بخند!!!!! آقا... ما هم هرچی جوک بلد بودیم میگفتیم ... اون هم میخندید!!! این گروهبانه کارد میزدی خونش در نمی اومد!!!!
تا بالاخره ساعت ۳ پدر داماد و پدر عروس و البته برادر داماد با تمام اسناد و مدارکی که ثابت کنه ما عقد رسمی هستیم و بنده گواهینامه دارم و البته مالک خودرو هم پدرم هستند به کلانتری رسیدند.
حالا دیگه من هم زبونم دراز شده بود هم جرعتم زیاد!!!! این مردک! درجه دار احمق!!! آنقدر مدرک رسمیه عقد ٬ که تمام شهود عقد هم حی و حاضر بودند را بالا پایین کرد که نگو!!!
بهش گفتم: فکر میکنی توی این یکساعت جعل شده؟؟؟
یک نگاهی انداخت و هیچی نگفت!!!
برادر های نیروی انتظامی که یک پاداش کشف!!! از دستشون در رفته بود با دماغ سوخته مدارک را تحویل دادند. یک صورتجلسه نوشتند که اشتباهی شده!!!که اما نه به خاطر نبود مدارک ماشین و گواهینامه بلکه به خاطر روابط نامشروع!!!!!
البته تلاش کردند به بهانه اعزام خودرو به پارکینگ یک چیزی بتیغند که با این وضعیت و سر و صدای من و بابام که کلانتری را گذاشتیم روی سرمون و خواب را به همشون کوفت کردیم ٬ موفق نشدند.
از اون موقع تا حالا هروقت برادرهای زحمتکش!!! این نیرو را توی خیابون می بینم توی دلم چندتا فحش آبدار نصیب پدرسوخته هاشون میکنم!!!!
+ نوشته شده توسط سعید در پنجشنبه 23 مهر1388 و ساعت
8:49 |